شنبه بیست و نهم تیر 1387
شکیبایی؛ من؛ همین؛

"شکیبایی" مرد.
من هم خوب نیستم اصلاً.
همین.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
مثل شمعدانی های خشک

وقتی سوژه ای برای داستان هایم پیدا می کنم، یا روی تخت خوابیده ام، یا توی اتوبوس نشسته ام و بیرون را نگاه می کنم اما چیزی از همه جریان هایی که بیرون از اتوبوس می گذرد، نمی بینم. اگر توی تخت خوابیده باشم، اول خیلی خوب سوژه ام را پر و بال می دهم، شاخ و برگ به اش اضافه می کنم و خوب می سازمش، اما بعد که به خودم می آیم، می بینم که فقط دو سه دقیقه ای رویش فکر کرده ام و بعد، فکرم رفته است روی جریان دیگری که توی اداره اتفاق افتاده یا مثلاً قضیه ای که دوستی از خودش یا از کس دیگری تعریف کرده و خودم هم هی توی تخت لولیده ام و هی از این پهلو به آن پهلو شده ام. تمرکز فکرم فقط دو سه دقیقه دوام می آورد.
بعد می رسم به حرف ابوالفضل که من با سوژه هایی که الهام می شود، زندگی نمی کنم، حواسم به شان نیست، بعد هم یک دفعه فراموششان می کنم و می روم پی کار خودم، دنبال روزمره گی هایی که همیشه هست و هیچ وقت تمام نمی شود.
این شده است زندگی داستان های تازه ام که حریف درست و حسابی شاخ و برگ دادنشان نمی شوم و انگار آنها هم می شوند مثل گل های شمعدانی کنار حوض که مادر دو سه روزی به شان آب نداد و پژمرده شدند و بعد هم خشک. دو روز بعد هم گلدان های دیگری اضافه شدند و شمعدانی ها رفتند توی فراموشی هایی که کم هم نبودند و نیستند البته.
بعد که یک دفعه به خودم می آیم توی همه ی این گیر و دار از یاد بردن سوژه ها، می بینم خوابم گرفته، خسته ام، هی توی تختم لولیده ام و بعد هم خودم را شل می گیرم و خوابم می برد تا دو سه ساعت بعد که دوباره از خواب بیدار بشوم و البته آن موقع هم معلوم نیست اصلاً حال و حوصله فکر کردن داشته باشم یا نه. منتها شرط می بندم همان چیزی که ابوالفضل گفته درست است و بالا و پایین هم ندارد: "من با سوژه هایم زندگی نمی کنم."
شنبه بیست و دوم تیر 1387
روزمره گی بیخ گلویم

کمی گیج می زنم. اطرافم همه چیز به سرعت تغییر می کند و به فکرم فرو می برد. گاهی نمی توانم خودم را با چیزهایی که اتفاق می افتد، هماهنگ کنم. گاهی از دنیای اطرافم عقب می افتم و فکر می کنم اگر همه چیز همین طور سریع باشد، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه باید حواسم باشد و خودم را برای شنیدن موضوعی جدید آماده کنم.
گاهی حتی سرم را تکیه می دهم به تاج تختم و چشم می دوزم به دیوار تا آخر کار با صدای زنگ تلفن یا چرخیدن کلید مادر توی قفل در حیاط به خودم می آیم و می چسبم به کاری که حال و حوصله اش را ندارم و همینطور سر هم بندی می کنم تا تمام بشود.
بعضی وقت ها بیرون رفتن هایم هم شرطی می شود. گاهی آنقدر خلقم توی خانه، توی اتاق خودم - که بی نهایت دوستش دارم- می گیرد و تنگ می شود که راهش را فقط توی بیرون زدن از آن می بینم و دنبال بهانه ای که معمولاً نان خریدن و میوه گرفتن است، سرازیر می شوم توی کوچه.
این همه موضوع نیست. دل تنگی هایم هم جای خودش را دارد. گاهی دلم برای کسی تنگ می شود که تا صدایش را نشنوم یا نبینمش، دلم آرام نمی گیرد. گاهی هم دوست دارم تلفن زنگ بخورد و من را از این حالت رخوت و بی حوصله گی مهیب که مخم را می جود، بکشد بیرون.
صبح ها دیر از خواب بیدار می شوم. شب ها زودتر از معمول می خوابم. بین روز، فقط یک جا نشسته، کتاب می خوانم و تلویزیون می بینم و حواسم نیست که باید چه کار کرد. بعضی وقت ها هم که به جستجویی توی یخچال و سرویس ها و قفسه های آشپزخانه دنبال چیزی برای خوردن که فقط زمان بگذرد و دلم آرام بگیرد.
خودم فکر می کنم دچار روزمره گی شده ام. از آن روزمره گی هایی که نمی شود هیچ کارش کرد و با یک تنوع و عوض کردن محیط خوب می شود. حالا آن تنوع می تواند ورود به یک سربازخانه باشد با تمام سیم خاردارها و مانورها و برجک های نگهبانی اش یا می تواند یک محیط کاری جدید باشد با پروژه ای تازه و البته فرقی هم نمی کند پولش چقدر دست و بالم را بگیرد. فقط باید جوری بشود که این روزمره گی از سر آدم بپرد. الان انگار همه ی عادت های روزانه ام، با چسب چسبیده بیخ سیب آدمم و با هر نفس کشیدن و با هر آب دهن قورت دادن، هی بالا و پایین می رود.
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
فردای روز قلم

شاید این مطلب 15 یا 20 سال دیگر توی یکی از
نشریه های ایران چاپ شود به مناسبتی
پانزدهم تیرماه 87 بود و درست یک روز از روز قلم گذشته. من ساعت 8 صبح بلیط گرفته بودم که از اصفهان بروم تهران که دلیلش هم دلیلی معمول و روی روال نبود. دفعه قبل که رفته بودم تهران، 15 اردیبهشت ماه بود برای نمایشگاه کتاب و این بار هم 15 تیرماه بود و برای دلیلی دیگر. همان پانزدهم اردیبهشت ماه، "ابوالفضل بصیری" را دیدم که آن روزها وبلاگ "سوادنامه" را می نوشت و من پیش از اینکه اصلا ببینمش، فقط دو بار، سه چهار دقیقه تلفنی کلامش را شنیده بودم و بیتشر از روی وبلاگ نویسی می شناختمش. آن روز با هم رفته بودیم دربند. من بودم و ابوالفضل بصیری و "سپیده شاملو" که او هم وبلاگ "سرزمین مادری" را می نوشت و البته خیلی پیش تر از این ها و حضوری با هم آشنا شده بودیم برای یک همکاری دو سه ماهه که البته بعدها به خاطر مشترکات ذهنی، رابطه مان ادامه پیدا کرد.
این بار اما موضوع فرق می کرد. روز پانزدهم تیرماه 87، یک روز از روز قلم گذشته، نشسته بودم توی اتوبوس و به سمت پایتخت در حرکت تا یک نفر دیگر از وبلاگ نویسان که تا آن روز حتی یک بار هم کلامش را نشنیده بودم و فقط نوشته هایش را خوانده، ببینم. "فائزه زمانی" بود که شهرسازی دانشگاه قزوین درس می خواند و وبلاگ "150 کیلومتر دورتر" را می نوشت. پیشنهاد ساعت و محل قرار را او داده بود و من هم قبول کرده بودم و ابوالفضل بصیری و سپیده شاملو را در جریان که ساعت سه و نیم، خانه هنرمندان قرارمان باشد.
شناسایی چهره ها و اینکه همدیگر را ندیده بودیم یا کمتر دیده بودیم قبلاً، کار سختی نبود. ابوالفضل بصیری که از همان زمان پیاده شدنم از اتوبوس اصفهان به تهران که توی آرژانتین نگه داشته بود، همراهم بود و دوباره مرام و معرفت بچه های جنوب شهری را به رخ کشید و صفایی داد و بعد هم سپیده شاملو که آن روزها توی خوابگاه دانشگاه علامه بود و ارتباطات می خواند به جمعمان پیوست. فقط مانده بود فائزه زمانی که با شناختی که در میان بود و سابقه و عکس هایی که هر از گاهی توی اینترنت از او دیده بودم، کار سختی نبود. هر چند خودش قبل از اینکه به هم برسیم SMS داد که "قابل شناسایی ام دیگر؟!" و قابل شناسایی بود چون چادر داشت و حجابش کامل بود و از دیگر دخترهای آن روزهای پایتخت کاملاً متمایز.
بعد که همدیگر را دیدیم، تفکیک جنسیتی که آن روزها توی جامعه ما کاملاً خودش را قالب کرده بود، باز هم کار خودش را کرد. سپیده شاملو و فائزه زمانی با هم به قدم زدن جلو رفتند و من و ابوالفضل بصیری هم با یاد "نادر ابراهیمی" که سه هفته ای از مرگش می گذشت و ابوالفضل بصیری عاشق خودش و نوشته هایش بود، از پشت سر آنها به جلو می رفتیم.
کافه ای که توی باغ هنرمندان بود، آن روز، روز خلوتی اش را می گذراند. هر چند که بعد، موقع بیرون آمدن، بیشتر میزها و صندلی ها پر بود از افرادی که قیافه شان می نمایاند هنرمند باید باشند با آن موهای بلند و چهره های سرشار که گاهی البته، به قول پیرمردها، تک و توکی نالایق هم تویشان سرک می کشید.
میز شماره هشت نشستیم. اول حواسم نبود. اما بعد که فکر کردم، دیدم از بچه گی توی تیم فوتبال محله و مدرسه، شماره 8 می پوشیدم هر چند دروازه بان بودم و دروازه بان قاعدتاً باید یا یک بپوشد یا 12 یا 22. من 8 می پوشیدم ولی. سال ها بعد هم از عدد 88 خیلی خوشم می آمد و دو سه سال بعد هم اسم یکی از داستان هایم را "888 خواب وحشیانه" گذاشته بودم.
حالا ما روی میز 8 بودیم که شش نفره بود و دو تا از صندلی هایش خالی مانده بود. آن دو تا صندلی هم احتمالاً قرار بود با حضور "نازیلا دلیرنیا" که وبلاگ "سه شنبه خاکستری" را می نوشت و "سجاد رشیدی پور" که نویسنده "پروانه ای در مشت" بود، پر شود. اما نازیلای دلیرنیا دیگر خبری از خودش نداد و سجاد رشیدی پور هم عذرخواهی کرد به خاطر اینکه زندگی خرج دارد و باید به کار و زندگی اش برسد. – نمی دانم چه جای عذرخواهی داشت ولی-.
با این حال، همان چهار نفر هم که بودیم، نمی شد همینطور ساکت نشست و زمین را نگاه کرد. هر چند البته از همان اول زندگیمان هم ساکت نبودیم هیچ کدام. و بعد صحبت های ابتدایی و خنده ها و خوش و بش های همیشگی تا وقتی که ابوالفضل بصیری بحث ها را به سمتی برد که قرار بود اصلاً برده شود. اینکه "چرا می نویسیم؟" سوال ابوالفضل بصیری بود و جوابی که هر کسی داد. خود ابوالفضل بصیری که نوشتنش را آن روزها از سر بیکاری می دانست و شاید حواسش نبود – و البته آینده را هم نمی توانست پیش بینی کند- که سه چهار سال بعد، سه تا کتاب از مجموعه داستان هایش، بشود پرمخاطب ترین کتاب های ایران. و بعد بحث های دیگری که هر کدام مسیری را پیمود و این میان، من که آن روزها استاد خراب کردن بحث های جدی بودم، هر از گاهی هنری را به نمایش می گذاشتم که هنر نبود و روی ذهن کسی که داشت حرف می زد سوهان می کشید و روی مغز شنونده هم رژه اش را شروع می کرد. و گفتیم و گفتیم و گفتیم.
ما – من و سپیده شاملو- که هر جفتمان هم مقصد بودیم و اصفهانی، ساعت 7 بعدازظهر بلیط برگشت داشتیم با اتوبوس و این شد که باید جوری راه می افتادیم که شش و نیم توی ترمینال آرژانتین باشیم و بلیط های رزرو کرده مان را می گرفتیم. همان شد که درست دو ساعت بعد از ساعت سه و نیم، خداحافظی ها، با خداحافظی فائزه زمانی رنگ جدی تری به خودش زد و بعد هم ابوالفضل بصیری – که هیچ وقت از مرام برایم کم نگذاشته- ما را تا دم در اتوبوس همراهی کرد و گاهی که مجبور بود برایمان منتظر بماند، سرش را می کرد توی کتابی از "چخوف" و بعد که سرش را بلند می کرد، چشم های گرد شده اش معلوم می کرد توی سرش چه خبرها که نیست. ابوالفضل بصیری هم پای اتوبوس خداحافظی کرد و رفت. 5 دقیقه بعد اتوبوس راه افتاده بود و یکی دو ساعت بعد SMS ابوالفضل بصیری رسید که "به خاطر جاودانه کردن خاطره ها ممنون". آن روزها اما من هنوز منتظر بودم ابوالفضل بصیری و فائزه زمانی به اصفهان بیایند و ما بشویم میزبان، شاید کمی از خجالتمان، رد جاده را بگیرد و برود.
سه شنبه یازدهم تیر 1387
نشونه های جاده

تو مملکت ما از اين چيزا خيلی زياده. چه چيزايی؟ همين نشونه ها؛ همين نشونه های کوچيک و عجيب. اسم بعضی از اين ها رو گذاشتم "نشونه های جاده" که خيلی ها ميدوننش؛ خيلی ها هم نمی دونن. مثلاً شما ميدونين اگه کسی کنار جاده يه پلاستيک تکون بده يعنی چی؟ يعنی جلوتر دارن ميوه ميفروشن. حالا همون آدم اگه چوب دستش باشه يعنی گوسفند ميفروشه. اگه از کنارش رد بشين و بگه "تاق" خب منظورش اينه که يا ويلا اجاره ميده يا اتاق. اگه پول دستش باشه معلومه دلار فروشه. اگه انگشت شست و سبابه رو به هم بماله، مثل آب خوردن ماشينتو ميخره. ولی اگه همون آدمو ديدين که داره ته دره رو نگاه مي کنه بدونين يه چند تايی نماينده مجلس اون پايين هستن که هيچوقت بالا نمي آن.
جمعه هفتم تیر 1387
دوچرخه دزدی

"برای آ. الف. پور"
بچه که بودم، از خدا خواستم بهم یه دوچرخه بده. هر چی بهش گفتم، نداد. یه روز، یه دوچرخه دزدیدم و ازش خواستم منو ببخشه. دو ساعت بعد، با همون دوچرخه تصادف کردم. یکی از پاهام شیکست. از اون به بعد، هر وقت دلم هوای دوچرخه می کرد، فقط یه بار بهش می گفتم، بعد مطمئن می شدم وقتش که برسه، خودش بهم می ده.
عزت زیاد...
سه شنبه چهارم تیر 1387
روستای سربازی

"... پیرمرد، با آن عصای نازکش، جوری تند و سریع راه می رفت که به اش نمی رسیدم. جاده خاکی بود و پر از سنگ و دست انداز و کلوخ. پیرمرد اما کاری به این کارها نداشت. من هی پایم می رفت توی چاله های جاده و تلو تلو می خوردم، عقب می افتادم و توی دل فحش می دادم و آرزو می کردم که کاش پیرمرد آرام تر برود. پیرمرد حواسش به من نبود. خیره شده بود روی زمین و همینطور جلو می رفت. شاید نگاه خیره اش، داشت چیزی را توی هشتاد و اندی سال عمرش می جست..."
دیشب خواب دیدم دوران گذران سربازی را منتقل شده ام روستایی توی کیلومتر 30 جاده قزوین به رشت. تا حالا روستا را ندیده بودم. اسمش را هم نشنیدم اصلاً توی خواب. ولی جای قشنگی بود. جایی بود که فقط پیرمرد و پیرزن داشت و جوان سی ساله به پایین تویش پیدا نمی شد. همه جوان ها، یا سی کیلومتر آمده بودند اینطرف تر و توی قزوین زندگی شان را می کردند یا رفته بودند 130 کیلومتر آن طرف تر و توی رشت و لاهیجان و انزلی پی کاری می گشتند. فقط پیرمردها و پیرزن ها مانده بودند توی روستا که دل خوشی شان جوان های سربازی بود که برای رفتن به پادگان باید از روستا عبور می کردند و بیست- سی دقیقه راه می رفتند تا می رسیدند به محل خدمت به وطن.
هنوز هیچ خبری نشده، پیش بینی همه چیز را کرده ام. ریش تراش را که باید ببرم حتما؛ جانماز کوچکم را هم. یک قرآن کوچک هم دارم که همیشه دنبالم هست. و مهم تر از همه دو تا عکس که یکی اش توی دربند است با دو تا رفیق واقعاً رفیق و یکی دیگرش هم رفیقی دیگر که "فریدون" را بغل کرده. دوست دارم یک رادیوی ترانزیستوری هم داشته باشم که الان ندارم و باید بخرم. برای شب های پست به درد می خورد. خیلی چیزهای دیگر هم هست که الان حال نوشتنش نیست. شاید شبی که می خواهم بروم، همه ی چیزهایی را که باید ببرم دنبالم لیست کنم.
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
29 خرداد 1387

دیروز بیست و نهم خرداد بود. هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خرداد که سواد من قد می دهد و می توانم تصور کنم که وجود دارد. حالا به قبل هایش کاری ندارم و به تاریخ های میلادی و قمری و باستانی و هزار کوفت و زهرمار دیگرش هم.
توی این هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خرداد تاریخ که سواد من می تواند حساب کند، هر بار اتفاق ها افتاده که به میلیارد می رسد و همه اش هم گاهی به هم ربط پیدا کرده. ربط پیدا کردن را از این لحاظ می گویم که یک روز صبحی توی همین بیست و نهم خردادها بود که سنگی از زیر تایر مینی بوسی در رفت و خورد توی چشم دخترکی که داشت از وسط خیابان رد می شد و آن دخترک را که قرار بود آینده اش بشود مادرِ بزرگترین مرد انقلابی قرن، خانه نشین کرد و دیگر تاریخ کلاً عوض شد.
توی این بیست و نهم خردادها، بعضی روزها یک شریعتی را کشته اند و بعضی روزها حسینقلی خان هزاره ای را از کتابخانه اش که تمام زندگی اش بود، بیرون پرت کرده اند و گاهی وقت ها هم جگر مفتون اسمعیلی را زنده زنده در آورده اند و انداخته اند جلوی سگ آغا محمدخان قاجار که ایران یک روده دراز گردن کلفت را از خودش گم شده ببیند.
توی همین بیست و نهم خردادها، یک روز یک جوان مفنگی زیر پل غدیر اصفهان مرد و یک مرد، مرد دیگر را به خاطر رابطه ناموسی توی دادگاه ذهنی و شخصی خودش تیرباران کرد و روز آخر هم یوسف حسین آبادی، معصومه مهردخت نامی را به عقد خودش در آورد و برد زیر سقف خانه اش.
روده درازی نکنم. توی همین هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خردادماه کل تاریخ بود که "سین درخت نشین"، دفترچه آماده به خدمت را برای نظام وظیفه پست کرد و ماند منتظر تا جوابش برسد و موقعش که برود توی بیابان ها و پادگان ها، زیر آفتاب داغ و توی زمستان های سرد، یکی دو سالی پا بچسباند تا دلش خنک شود. اما این اتفاق، فقط یکی از همان میلیاردها اتفاقی بود که توی این بیست و نهم خردادماه افتاد و گم شد و به جایی رفت که باید.

